شنبه

زبان حال

وقتي كتش را از من گرفت گفت ممنون. دستت درد نكند. و واقعا از من كه سه چهار دقيقه كتش را نگه داشته بودم تا برود دست‌شويي و بيايد ممنون بود. اصلا هم به اين فكر نمي‌كرد كه من دو سه ساعت تو پارك علافش كرده بودم. حالا مي‌فهمم چه‌را حرف‌هاش به دل مي‌نشيند؛ زبان حالش را مي‌گويد. من اگر در چون‌آن جايي بگويم ممنون، حتما دارم ادب خرج مي‌كنم؛ بي‌ترديد.

پنجشنبه

افسانه

هفت تا كرد بودند. دادگاه محكومشان كرده بود. مي‌بردند اعدامشان كنند. يكيشان سماجت مي‌كرد و پيش نمي‌رفت. برادرِ سپاهي با پا زد پشت پاش. بروجردي ديد. گفت چشم‌هايش را باز كنيد. گفت يك پشت پا بزن به اين برادرِ سپاهي. گفت محكوم به اعدامي، اما حق ندارند بزنندت.

چهارشنبه

برخورد

آقا مرتضي مي‌گفت وقتي يادم مي‌آيد يك روزي من تا ديدم بچه‌ها توي خط به يك اسير زخمي عراقي بي‌محلي مي‌كردند، از عقب آيفا پريدم پايين و رفتم به بچه‌ها گفتم بدهيدش ما ببريمش عقب؛ تا از بچه‌ها دورش كنم. حالا مي‌شنوم در دو كيلومتريم با نوجوانان مردم به‌خاطر فحش دادن آن‌طوري برخورد مي‌كنند، حالم از خودم به هم مي‌خورد.

بچه‌داري

دختر چهار پنج ساله بود و پسر دو ساله. هر دو تو بغل مامانشان. بیست سال هم نداشت. کنار من مردشان نشسته بود. او هم حدود بیست و چهار يا پنج. دختر گریه می‌کرد و مرد دعوايش مي‌كرد. رفت بغلِ مادرش. مرد پسر را از بغل زنش کشید تو بغلش. صدای دختر کم‌تر نشد، صداي پسر هم بلند شد. مرد دو سه بار با دست بر کمر بچه زد. گریه‌ش بیش‌تر شد. زن بطری پلاستیکی بزرگی را در آورد و داد به مرد که به بچه دهد. بطري را سر و ته كرد تو دهن بچه. ناش كوفت. شدید سرفه کرد. تماشا می‌کردند. بچه انگار نفسش هم بند مي‌آمد. كوبيدم بر كمرش. زن بچه را به بغل کشید. سرفه‌هاش کم‌تر شد و گریه‌ش بیش‌تر. دختر به مردم فحش داد. زدش. جیع زد. دهنش را گرفت. فشار مي‌داد. قرمز نه، سياه شد. زن دستش را كشيد. رها شد. دختر هق‌هق مي‌كرد. بي‌صدا. پسر آرام نگاه مي‌كرد. دختر نفسش كه آمد گريه‌ش درآمد. مرد دستش را برد بالا بزند تو دهنش. دستش را گرفتم.

سه‌شنبه

مبصر

جلو كنار راننده نشسته بودم كه ديدم تقاطع حافظ طالقاني پلاكرد زده‌ند توش نوشته‌ند ورود به محدوده‌ طرح انضباط اجتماعي. ناخن‌هام را به راننده نشان دادم گفتم آقا ببين ناخن‌هاي من بلند نيستند؟ گفت نه. يعني چه آقا؟ گفتم مگر پلاكارد بزرگ را نديديد؟ گفت كدام؟ سرِ نجات‌الهي هم بود؛ نشانش دادم گفتم هم‌اين ديگه. زد زير خنده. گفتم نخند. دست به سينه بشين وگر نه اسمت را مي‌نويسند توي بدها.